:. هیئت حضرت رقیه خاتون .:

دل نوشته هاي ارسالي با محوريت حضرت رقيه خاتون(س)

خادم هیئت
        :. هیئت حضرت رقیه خاتون .:

دل نوشته هاي ارسالي با محوريت حضرت رقيه خاتون(س)

با تقدير و تشكر از بذل توجه شما و عزت و احترامي كه قائل شديد

چهار دل نوشته با محوريت حضرت رقيه خاتون (س) برايمان ارسال شده

نظرهاي خودتان را راجب بهترين دل نوشته بنويسيد

به بهترين دل نوشته با نظرات شما جايزه نفيسي اهداء خواهد شد.

شما نيز ميتوانيد همكنون شعر و يا دل نوشته خود را براي ما ارسال كنيد.

mpr172box@yahoo.com

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

۱


سه سالگی‏اش بر مدار عاشورا می‏چرخد.
اتفاقی که طنین خنده‏های کودکانه‏اش را به غارت می‏برد
در عطش می‏ماند و می‏گدازد.
فرات از چشمانش مهاجرت می‏کند.
بی‏پناهی‏اش، در تمام بیابان‏ها تکثیر می‏شود
این سه سالگی اوست که در ویرانه‏ای کنار کاخ سبز، به اهتزاز درآمده و مکر خاندان ابوسفیان را به زانو درآورده است.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

۲

گرچه سه سال بیشتر ندارد، اما صدسال شکایت از این اندک سال دارد؛ شکایت‏هایی که تاب باز گفتن‏شان را ندارد. بغض‏ها روی هم جمع شده است و به یک‏باره می‏خواهد فوران کند؛ آن هم در میان خرابه‏ای در یک شهر بزرگ که مردمانش یک روز تمام را بر آنان سنگ زده‏اند و بر غم کاروان افزوده‏اند و اینک رفته‏اند تا آسوده بخوابند؛ آسودگی‏شان را صدای گریه کودکی سه ساله برهم می‏زند. سه سال بیشتر ندارد، اما صدای گریه‏اش، خواب آسوده یک شهر را برهم می‏زند... و چقدر زود صدایش خاموش شد!

---------------------------------------------------------------------------------------

۳

بانوان حرم چون این سخن را از او شنیدند، گریستند و كودكان دیگر نیز ناله و زارى سر دادند.

چون صداى شیوه و گریه آنان بلند شد، یزید از خواب بیدار شد و پرسید: این گریه و زارى از كجاست؟

پس از جستجو، یزید را از جریان باخبر كردند، یزید گفت: سر پدرش را نزد او ببرید!

آن سر مقدس را در زیر سرپوشى قرار داده در مقابل او نهادند

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

۴

كودك پرسید: این چیست؟

گفتند: سر پدرت حسین(علیه السلام) است.

دختر امام حسین(علیه‏السلام) سرپوش را برداشت و چون چشمش به سر مبارك پدر افتاد ناله‏اى از دل كشید و بیتاب شد و گفت: اى پدر! چه كسى تو را به خونت زنگین كرد؟!

چه كسى رگ‌هاى تو را برید؟! اى پدر! چه كسى مرا در كودكى یتیم كرد؟! اى پدر! بعد از تو به چه كسى دل ببندم؟! چه كسى یتیم تو را بزرگ خواهد كرد؟! اى پدر! انیس این زنان و اسیران كیست؟! اى كاش من فدایت شده بودم! اى كاش من نابینا شده بودم! اى كاش من در خاك آرمیده بودم و محاسن به خون خضاب شده تو را نمى‌دیدم!

آنگاه لب كوچك خود را بر لب‌هاى پدر نهاد و گریه شدیدى كرد و از هوش رفت! هر چه تلاش كردند، به هوش نیامد، و این عزیز حسین(علیه‏السلام) در شام به شهادت رسید.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

۵

كودكي در وسط صحرا بود،كاش ميدانستي چقدر تنها بود ،بود عمه ولي انگار كه او منتظر بابا بود .

عمو عباس كجاست عمه ميگفت سرش روي ني اعدا بود.
پس پدر گفت كه بر ميگردد در خرابات بله وعده ي ما آنجا بود.
بوي ياسي همه جا ميپيچيد ،بوي ياسي كه در آن گوشه ي ويرانه به خود ميلرزيد.
عمه بوي پدرم ميايد ،پس چرا تشت خدا اين چه چيزيست كه دارد به برم ميايد،نكند تشت غذاست
نكند ... نكند...واي خدا اين چه خاكيست كه دارد به سرم ميايد
گوييا مرهم زخم جگرم ميايد... .
نكند خواب به مهماني چشمان ترم ميايد .
پس تنت كو بابا عمه ميگفت كه امشب پدرم ميايد .
تو رو زهرا بابا گر بخواهي بروي با خدا شرط بكن،طفل بي بال و پرم ميايد............

موضوعات مرتبط: حرف دل

تاريخ : یکشنبه دوم مرداد ۱۳۹۰ | 11:33 | نویسنده : خادم هیئت |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.